تبليغاتX
حــــــریــــــم عـــــشـــــق
































حــــــریــــــم عـــــشـــــق

 

بـیـتِ آخـرِ شـعـر


وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود

دل از هجومِ عاطفه لبریز می شود

یادِ تو از گلوی قلم ناله می کشد

هر مصرعِ ترانه دلاویز می شود

دستم به رویِ کاغذِ اندیشه می رود

دستی به گردنِ دلم آویز می شود

عطرِ کشنده از نفسِ شعر می دمد

شاخِ خیالِ حادثه گلریز می شود

بی تابی ام به اوجِ شرر می کشد مرا

دل با خدای عشق کلاویز می شود

     ***

از مقطعِ غزل چه بگویم چه می کشم

لبخندِ عاشقانه غم انگیز می شود

چشمِ گنه نکرده ی من مثلِ مجرمی

از جزر و مد چشمِ تو پرهیز می شود

     ***

دایم به بیتِ آخرِ شعرم که می رسم

اشکی دمیده  آبِ  رخِ میز می شود

 

نوشته شده در 2010/7/8ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

  از دوست هنرمندم شفیق لمر عزیز سپاسگزارم!


   شـعـرِ بـاران


عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
زیر باران می نشینم زیر باران می نویـسم


مصلحـت درعـاشقی را از دل دریا بجویم
جلوه ی معـصومیت را ازغـزالان می نویسم

لای اوراق گلی با رنگ اشک ارغـوانی
ناله را آهـسته با پرکارمژگان می نویـسم

نامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من
نسخه ی مشکل کشای دردِ هجران می نویسم

حتم دارم عاقبت یک روز با تو می نشینم
روز را تا شـب برایت شعـر باران می نویسم

خوشه ی گـندم می آرم پیش رویت می گذارم
روبرویت می نشینم با تـو پیمان می نویسم

درسـماع ِعاشـقـی غـرق تلاوت با نگاهـت
با تـو پیونـد عـمیقِ رشـته ی جان می نویسم

لحظه ای کوتاه دستت را به دستم می گـذارم
ازخطوط دست هایت شعـر ایمان می نویسم

نیست پروایم به دل از طعنه بی جای مردم
آنچه دردیدار بینم پیش یاران می نویسم

عـطرآغـوشـت نبویم چاره ی وصلت نجویم
شعرِ چشمان ِتورا تا سطرِ پایان می نویسم

عاشقی عـیـبی ندارد، صرف بهرخاطـرتـو
جای نامت را دو نقطه یا بهاران می نویسم


از مجموعه ی شعر « از تلخیِ ترانه »


نوشته شده در 2010/4/30ساعت 3 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

  نـوروز و سـال نـو مـبـارک


سـلاله ی عـشـق

شــطِ  بـهـار به پایـیـزِ من مـدارا کرد
حضور حـادثه ی عـشـق را مهیا کرد

به خانه گم شده بودم میانِ گَرد و غبار
به کوچه بُرد مرا خوبِ خوب رسوا کرد

به دسـتِ مـوج نـوازشـگـرِ ملایم خود
گـره ی بسته ی گیسوی شسته را وا کرد

دو دسته خرمنِ خاکستری موی مرا
شبیه ی پرچمِ نـوروز تا و بالا کرد

لبِ سکوتِ مرا لب گزید و تابی داد
زبانِ گنگِ دلم را مکـیـد وگویا کرد

حقیقتش که سر از راز در نیاوردم
چـرا بـهـارمرا اینقدر دلاسـا کرد؟

دراین زمانه که جُز خون دل نباید خورد
چگونه اشکِ مرا غرقِ موجِ دریا کرد؟

الهه ی شبِ نـوروز  با سلاله ی عشق 
به کامِ تـلـخِ دلـم زهر را گـوارا کـرد
***
دلت ولی چقدر غرقِ بی خیالی هاست!
دلِ صبور مرا صاف و ساده سودا کرد

           بهار 1389

 



 

نوشته شده در 2010/3/23ساعت 4 قبل از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

 رباعی های بهاری، به پیشواز بهار تقدیم تان!

هرچند تکراری اند.

 

بر خـیـز و بـهـارِ ارغـوانی بفرست
در من بـدَم و شــورِ جوانی بفرست
با گفتنِ حرفِ «دوستت دارم» خویش
یک چشمه ی آبِ زنـدگانی بـفـرست

***

بـرخـیـز و ســرود زنـدگانی بفرست
پـروانـه ی وصل و کامرانی بفرست
امشب نفسم گرفته شهرِ تـو کجاست؟
یک بـارِ دگر به من نـشـانی بفرست


***

در دسـتِ تـو من بــهـار را می بـیـنم
در چـشــمِ تــو آبـشــار را می بـیـنـم
در چشمِ دلِ خودم هزاران سال است
ایـن حـالــتِ انـتــظـار را مـی بـیـنـم

***

آیـیــنِ بــهــار گـل شگـفـتـن بـاشــد
آبـستن و زنـــدگی و رستـن بـاشــد
مـن باشــم یا نـبـاشـم، امـا خـواهـم
چشـمانِ غـزالِ عـشـق روشن باشد

***
ای کاش فـضـای راز گـفـتـن بـاشـد
دسـتِ تو به دستِ من به گلشن باشد
آن شب دلم آنچه خواست اندیشه مکن
بـگــذار که اخـتـیـار بـا مـن بـاشــد


 

 

نوشته شده در 2010/3/10ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

      سـراسـر دامنِ صحراست لیلی

      به هرسو گریه ی لیلااست، لیلی

      در ایـن آشـفــتـه بــازارِ مـذکـر

      خدای عشق بی پروا است لیلی

 

      حقیقت درکفِ خارا است لیلی!

      عـدالـت کورِ ونابـینااست لیلی

      دلِ شـاعـر نمی بـخـشد گناهیِ

      خدایی را که بی پرواست لیلی 

          

 

نوشته شده در 2010/3/6ساعت 8 قبل از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

زنـبـورِ شعرِ من به عسل تا که می رسد

اشک ات گلوی شعـرِ مرا شور می کند 

                                                   

                                                  

  دخـتـرم درود های بهاری تقدیم تو باد!

تقدیم تو که به جرم نافرمانی، نشانه های عمیق سوختگی بر جبین غرورت نقش بست، بر زشتی و پلیدی زورگویان شب پرست و برزیبایی تو و همتِ آزادگی  زنان میهنم افزود!

 

    هشت مارس 

دودِ تـنـت نـگـاهِ مــرا کـــور مـی کــنــد

از مــرزِ عــاشـقـانـه مـرا دور می کـنـد

 

زنـبـورِ شعرِ من به عسل تا که می رسد

اشک ات گلوی شعـرِ مرا شور می کند

 

«آدم»! به هشت مارس تو را «رتبه» می دهد

شـعـرِ مـرا شـعـاری و نـاجـور می کـنـد

 

وقتی که پای عشق وخرد می نهی به پیش

نـاچـار تـکـیـه  بـر عـمـلِ زور می کـنـد

 

با دست و پای بسته لبت  بوسه می زند

آوازِ خـنـده هـای مـرا گـــور می کـنـد

***** 

با او بگو « رفیق غیورِ  و دلاورم»!!

آخرمرا غـرورِ تـو «منظور» می کند

 

بازیچه هـای ذهـنِ تـو را بـاد می بـرد

شـعـرِ مرا شـعـور تو منشـور می کند

 ******

بـگــذار پـاره پـاره کـنـد دفــتـرِ مـرا

معـنی نمی دهـد که مرا کـور می کند

 

فـردا غـرورِ تاکِ من وآفـتابِ عـشـق

یـادِ مـرا بـه کامِ تـو انگـور می کـنـد

فبرور ۲۰۱۰

 گرامی باد یاد شهدای راه آزادی و برابری!

 

 

از یک بار تکرار قافیه عذر می خواهم

  

نوشته شده در 2010/2/21ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

به پا خیزید ای یاران!

 

گلویم سخت پر درد و صدایم سخت دلگیر است

هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است

 

به چشمِ خویش دیدم پیکرِ الفت به پای دار

به پا خیزید ای یاران! نفیرِ بارشِ تیر است

 

بگو از من به جمع عشق بازان و خردمندان

زمانِ عشق بازی لحظه ی دیدار و تدبیر است

 

ندای عشق می آمد سحر در گوش دردآلود

علاجی زود باید زندگی با مرگ دردگیر است

 

مرید عشق می باید که دادِ عشق بستاند

هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است

۲۰۰۵

مجموعه ی شعر  « از تلخی ترانه »

 

 

نوشته شده در 2010/2/10ساعت 11 قبل از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

 

 

        اعتـصاب

 

من عاقـبـت رهی را انتخاب خواهم کرد

کــبــوتـرِ غـزلـم را عـقـاب خـواهم کرد

 

تمامِ فـرصـتِ من در غمِ زمانه گـذشت

حصارِ کهنه ی غم را خراب خواهم کرد

 

ذخـیـره کرده دلم یک پـیاله  خونِ جگر

همان پیاله ی خون را شراب خواهم کرد

 

ضرورتِ اولِ ما و دل زیـارتِ تـوسـت!

برای امرِ ضروری شـتـاب خواهم کرد

 

شبی مقابلِ رویِ تـو زانـو خـواهـم زد

و غصه های دلم را حساب خواهم کرد

 

دو دسـتِ سردِ مرا جا بده به دسـتـانـت

وگرنه دسته گلی را به آب خواهم کرد

 

وگرنه تا دمِ مًـردن لـبِ پـیـاله ی مـی

به لب نمی زنم و اعتصاب خواهم کرد

 

 

از دوست گرانقدر میلاد شریف  سپاسگزارم،

 عابر آواره آهنگ  هوشنگ زکریا

 عابر آواره دکلمه  میلاد شریف 

 

 

 

نوشته شده در 2010/2/5ساعت 3 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

درود بر خواننده ی گران ارج!

دراین پست تحفه ی زیبایی از بانوی آزاده و آگاه  ثریا بهاء و آهنگ زیبایی از دوست گرانقدر هوشنگ زکریا  را خدمت تان می گذارم، با اظهار سپاس از هردو دوست

 

 

از وب سایت وزین خراسان زمین صمیمانه متشکرم.

 

 

 

نوشته شده در 2010/2/3ساعت 9 قبل از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

  بادرود!  تـقـدیم به عاشقان  

 

 

  مـتـنِ شناسنامه
 

ای عــشــق ای یگانه تـریـن یـادگارمـن

ای یــادگـارِِ حــادثــه ی مـانـــدگـارِ مـن

 

تــهـــدابِ مـحکمِ دل بـی اسـتـــوانــه ام

مـشــقِ مـن وعـبـارت و آمـوزگـارِ من

 

ای شـاهــدِ شـهـادت و گــمـنـام بـودنـم

ای پـــرچـــمِ مــزارِ دلِ بــی مــزارِ مـن

 

 گاهی که شب به روزِ دلم حمله می برد

خـورشید می شوی به هجومِ غـبارِ من

 

آنـقـدر شعــرِ تـلـخِ مـرا شیـره می دهی

تـا شـهـد می دهـد غـــزلِ ِسوگـوار من

 

مـتـنِ شـنـاسنامه ی تـقـدیـرِ مـن تـویی

زیـبـاتــریـن نـشانـه ی با اعـتـبـارِ من

 

اوراقِ پـاره پـاره ی تـردیدِ من بسوز!

اسـنـادِ کـهـنه یی که نـیـامـد بکارِ مـن

 

غیر از شـرابِ تلخِ تو و شعـرعـاشقی

خــونی نمی چکـد دلِ بی اخـتـیـارِ مـن

 

 

خوانندگان گرانقدر!

به rahelayar@yahoo.deبرایم ایمل نفرستید!

این آدرس فعال است:rahelayar@gmx.de  

   

 

 

نوشته شده در 2010/1/24ساعت 12 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

 

 عـابـر آواره

 

خونِ داغِ عشقِ در رگ های من جاریست باز

لــب  فـروبستن، سکـوتِ  تلخِ، اجباریست باز

 

چـشـم هـایم از دلِِ  پـایـیـز بـارانی تــر اسـت

عـابـرِ  آواره ی  شـعــرم  پیِ زاریـسـت بـاز

 

اتـفـاقـی از کــنـاری جـنگلی  رد  می شــدم

باد را دیـدم که  سـرگـرمِ ستـمگاریـسـت باز

 

چـنـد روزی می شـود  سودایی  سودای ام

در دلِ شـب های من غوغایِ بیداریست باز

 

سـرکشی دارد زبانِ شـعــرِِ  بی پـروای من

دسـت های بـسته ام  دستانِ دلداریست باز

 

بـر سرم  بارانِ  پـایـیـزی  قـیـامت  می کـنـد

ابـرعـاشـق پیشه  در حـالِ غـزلـباریست باز

          اکتوبر ۲۰۰۹

 

خوانندگان گرانقدر!

خیلی وقت است این آدرس ایمل من بسته شده است:  rahelayar@yahoo.de

این آدرس فعال است:rahelayar@gmx.de  

   

نوشته شده در 2009/10/17ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

  

     با درود بر خواننده ی گرانقدر!   از تلخیِ ترانه،  سومین مجموعه ی شعرم  از چاپ برآمد

          

                        

                                                             

      

انتشارات بهارستان جنوب
از تلخي ترانه

مجموعه شعر
راحله يار
بوشهر- ايران 􀁗 حروفچيني و صفحه آرايي: پيغام
طرح جلد: علي بهي پور
چاپ اول: 1387
تيراژ: 1000 نسخه
چاپ: بهارستان بوشهر
ISBN:978-600-90220-4-5 978-600-90220-4-- شابك: 5
نشاني: بوشهر، ميدان قدس، روبروي اداره كل امور مالياتي، شركت چاپ و نشر
بهارستان ـ تلفون  2525811  ( 0771) درونگار: 2542334 ( 0771) .

 

 

    آدرس کتاب در ایران: شهر کتاب بوشهر

 

*   *   *

  دانشمند گرانقدر و شاعر صاحبنظر اسکندر احمدنیا،  نقدی بر کتابم (از تلخي ترانه) نوشته اند که با اظهار سپاس فراوان،  لینگ مستقیم نقد شان را   اینجا  می گذارم:

تاریخ : ۱۷/۰۴/۱۳۸۸

جایی که یک بهانه برای ترانه نیست/ نگاهی به مجموعه ی از تلخی ترانه، سروده راحله ی یار

جایی که یک بهانه برای ترانه نیست/ نگاهی به مجموعه ی از تلخی ترانه، سروده راحله ی یار
اسکندر احمدنیا
از «تلخی ترانه» مجموعه ی سرشاری است، از شاعری که همزبان من است، و معتقدم ـ خیلی هم سخت ـ که این همزبان، هموطن من هم هست! لورکا همزبان من است، «ماریا ریلکه» همزبان من است، «آنا آخماتو آ» همزبان است، اسپانیایی بودن، اسپانیولی صحبت کردن و سرودن، آلمانی، روسی، سرودن و حرف زدن مانع همزبانی یک فارسی گوی با آن ها نیست، دلیلش شاید توضیح نخواهد اما اگر امثال «لورکا» همزبان با من باشند ـ به دلیل شاعر بودنشان ـ راحله یار، هموطنِ من است، مرزبندی دو کشور افغان و ایران هیچگاه عاطفه و پیوند یک وطن بودن را از دل شاعران نخواهد زدود، اگر چه در وطن گرایی « راحله» پا را فراتر از این گذاشته است؛ در غزلی به نام «فریاد بشر» سروده است که: ترک می گوید که عشق ما جلال الدین ماست/ رهنمای عاشقی و پیشوای دین ماست/ روم می گوید که مولانای رومی مال ماست/ با تمامی وجودش واقف احوال ماست/ دوست می گوید که آن آزاده از ایران ماست/ گوهری از سرزمین پرگهر دامان ماست/ و همین گونه ملیت های گوناگون به نوعی «مولانا» را به خود نسبت می دهند تا نوبت به شاعر ـ سراینده ی ابیات فوق ـ می رسد: باور من این بود ای همدل صاحب نظر / نعره ی جانسوز مولاناست فریاد بشر/ (صفحات 195 ـ 196). شاعر هموطن بودن و همزبان بودن ـ وطن جهانی را ـ تا اینجای کار تلقی می کند، و باز اگرچه «ام البلاد» او در همین شعر، جایی است که «بوی جوی مولیان» برخاسته است و «خاوران» مهد «عاشقانه های» اوست و در آخر نیز همه را دعوت می کند به : جای آن دارد که «اصل خویش» را پیدا کنیم / عشق را با شور و مستی هدیه ی فردا کنیم (ص 200)، از هر جهت که با این شاعر به ظاهر افغانی در هجرت همصدا شویم، من ایرانی ساکن در اقلیم خود، او را در هر کجا که باشد هموطن خود می دانم، شاعر در صفحه ی 79 «از تلخی ترانه» می گوید: عجب دنیای ننگین و عجایب ادعای تلخ/ رسالت رفته از یاد و سر «جغرافیا» جنگ است/ شاعر در این بیت جهان را وطن انسان ها می داند، ولی امثال او را من علیرغم مرزبندی جغرافیایی، همزبانِ هموطن تلقی می کنم، شاعر بیتی از «طرح تاره» در صفحه ی 15 کتاب دارد: آهوی سرکشم، به دل دشت می دوم/ انگار آرشی به کمانم کشیده است/ گرایش و نگاه شاعران و حتی هنرمندان زمینه های دیگر از افغانستان و ایران به اقلیم خط کشیده شده ی خویش، به عنوان یک سرزمین واحد شاید به مذاق تقسیم کنندگان جهان خوش نباشد، اما می بینیم که حافظ بزرگ، سمرقند و بخارا و شیراز و ملک سلیمان و خیلی آن سوتر، شکر را به سرمین شکرخیز «بنگاله» روانه می سازد. و یکسره آن ها را در قلمرو نگاه خود می پذیرد.
در شعر «راحله» اگرچه به عنوان یک شاعر مهاجر ـ سراینده ی در هجرت ـ تصاویری از آنچه امروز در غرب می گذرد نیست و شعر او شعری است که هنوز «انگار آرش به کمانش کشیده است» ، اما به نوعی «سوگ سروده» هایی است که از درد «در وطن نتوانم گفت» را حکایت می کند: رنگ غروب، رنگ سفر، رنگِ خواهش است / طرحی که نقشبند خزانم کشیده است / (ص 15) شاعر در عین اینکه غربت دور از شرق و حال و هوای حتی بهار در تابستان و زمستان این وطن را برای زندگی (از هر جهت به اجبار ) برای خود انتخاب کرده است، دردمندانه می سراید: بانگم به آسمان خدا می رسد ز درد/ دردی که این چنین به تکانم کشیده است (ادامه همان). فرار از این غربت و شاید هجرت ناخواسته در بند بندِ هر غزل شاعر را رها نمی کند: پیوسته یاد دوست به دل کوفت تا سحر / تا سر هوای دامن صحرا گرفته بود/ (ص 18) اعتراض و نمایان ساختن مظلومیت زن (نیمه ی دیگر انسان) او در این گذر، گاهی فروغ فرخزاد می شود، و گاهی به شدت «رابعه» در قرن چهارم که سیم های خاردار را می برد و از خاکریزهای ممنوعه بی مهابا عبور می کند: طلسم جاده ی بن بست سد من نشود/ که عشق سرکش و چابکسوار و چالاک است/ هجوم عشق ز کف برده اختیار مرا/ اگر چه کاخ ستم گردنش بر افلاک است/ (ص 25)، از بن بستی که او می گذرد و حق مسلم همنوع اوست که در هر کجای این جهان که باشد چنین کند، سخن گفتن، شاید در وطن، ضربه مغزی پر از فاجعه ای را در پی داشته باشد و از قصه ی «رگ زدن» دست، هولناک تر چهره نمایی کند: ای قمری ماتم زده ای همسفر درد/ ماتمکده ی عشق سرافراز نکردی / تدبیر نکردی خطر دامن صحرا/ مرغان چمن را خبر از باز نکردی/ آهوبره ها، گوش به آواز تو بودند/ ای قامت سبز غزل آواز نکردی/ سازی نزدی بر سر تابوت شهیدان/ جز در گذر حادثه پرواز نکردی/ (صفحات 92 ـ 93) مرگ نادیا انجمن، شاعر شهید افغانی را که مرگی کاملاً طالبانی و سفاکانه توسط شوهرش اتفاق افتاده است ،این گونه شاعر را، معترض و متلاطم نموده است، اندوه و خشم شاعر در بیتی از همین غزل، تصویری از یأس او از همه ی مدعیان حقوق بشر در دنیاست دنیایی که فقط محکوم می کند و اُف می کشد و گاهی پیف می گوید و دیگر هیچ ...: در پاسخ آن مشت که آزرد دهانت / مشتی نزدی درب قفس بازنکردی/ و بیت ناتمام او در آخر همین غزل برماندگاری آن و دامنه ی وسیع اعتراضش افزوده است: داغ دگری بر دل تنگ غزل افتاده.../ نوآوری راحله یار در این غزل، یکی مصراع: سازی نزدی بر سر تابوت شهیدان/ و دیگری تشبیه زنان در بند جهل متحجرین سرزمین اشان به «آهوبره» است: آهو بره ها، گوش به آواز تو بودند/ و شاعر با اینکه می داند آواز خواندن «آهوبره» در آن سرزمین سیاه (سیاه دلان) یعنی ملحق شدن وواصل گردیدن به «تابوت شهیدان» است، گله مندانه خطاب به «شهید غزل» یعنی «نادیا» می گوید چرا: جز در گذر حادثه پرواز نکردی/
شاعر مشخص است که از درد غربت، ناله های جانسوزتری از بودن در وطن مألوف خودارد، اگرچه قربانی شود و آهوبره وار، به تابوت شهیدان بپیوندد: افتاده ام به کوی غریبی که خانه نیست/ جایی که یک بهانه برای ترانه نیست/ و در ادامه ی همین غزل (صفحات 110 و 111 ) دارد که: اینجا کسی به دلشدگان دل نمی دهد/ پای وفا به عشق کسی در میانه نیست/ اینجا به قدرِ عشق، کسی پی نمی برد/ اینجا کسی به فکر غمِ بیکرانه نیست/ از جنس باده، هر چه بیایی، ولی دریغ / کسی را قبولِ یک خطرِ عاشقانه نیست. این مجموعه علاوه بر غزل، شامل چند مثنوی و رباعی و دو بیتی نیز هست. راستش را بخواهید، من در کارهای این شاعر ظرافت هایی دیدم که اگرچه اعتراض ها و دغدغه هایش مرا هم به سمت خود کشیدند و نتوانستم آن ها را به اشاره، حتی بیاورم، ولی دلم نیامد آنگونه که حتی روش خودم نیز هست بیت بیت آن را زیرو رو کرده و به نقد بکشم، ولی قلباً مطمئنم که کارهای شاعری ماندگار و پر اصالت را بررسی اجمالی نموده ام!


 

 *  *  *

 

     مقدمه ای بر فسانۀ مهر

 

  جناب  فرهاد عرفانی مزدک  شاعر صاحبنظر، و نویسنده ی  توانمند، نقدی بر دومین کتابم   دریا چرا زگریه ما دم نمی زند   نوشته اند. که با اظهار سپاس  و حرمت  فراوان، خوانندگان  گرانقدر را  به خوانش  نقد  شان  دعوت   می نمایم:   فرهاد عرفانی مزدک

  

 *  *  *

           بارانی و رگبارانی

 

با سپاس از وبسایت خراسان زمین، پیشگفتار کتاب از قلم دانشمند و صاحبنظر گران ارج، جناب داکتر رازق رویین   را اینجا می گذارم: خراسان زمین

 

 

 

نوشته شده در 2009/7/12ساعت 10 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

    دادخواهی عشق

 

 سال های زندگی با رنج وناکامی گذشت

عمر با بی حاصلی و بی سرانجامی گذشت

 

جلوه ی آزادگی  با شورِ دریای جنون

در نبردِ اژدهای عصرِ خودکامی گذشت

 

دادخواهی عشق کارم بود  از روزِ نخست

نیست پروایم اگر نامم به گمنامی گذشت 

 

زحمتِ روز و شبم را باد روبد بی گمان

یا به ظن محتسب روزم  به بدنامی گذشت

 

با همه دردی که دیدم از جفای سرنوشت

من زسودا نگذرم اندیشه ی خامی گذشت

 

 می روم  دنبالِ  دل  تا  انتهای  عاشقی

از  سرِ آزاده ام  سودای  آرامی  گذشت

 

 

نوشته شده در 2009/6/25ساعت 7 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

 

تسلیت بر همه ی بشریت؛

 درود بر خواننده ی گرانقدر

اعدامِ قناری تقدیم به همه زنان با شهامت ایران، 

 

 اعدامِ قناری

 

باز اشکم کمکی سر زده خون آلود است       

خانه آشفته تر از پیش و لبالب دود است

 

باز هنگامه به پا گشته که شب  می پاید        

جغد می خواند وخفاش ازآن خوشنود است

 

باد گستاخ تر از پیش به رقص آمده است       

ریشه با تازه ترین  زخم تبر نابود است

 

 چقدر مرغِ سحر، تا به سحر خواهد مُرد       

چقدر در به رخِ باد صبا مسدود است

 

چقدر شیشه به رقصِ سرِسنگی شکند       

چقدر  سنگ به چشمِ  غزلم مردود است

 

چقدر شعر دگر  بوی جنون خواهد داد       

چقدر شاعرِ دلسوخته نا مسعود است

 

چقدر  دامنِ دریا شده آلوده به زهر       

چقدر  ماهی آواره  کنارِ  رود  است

 

چقدر دستِ پریشانِ دل من خالی ست

چقدر عرصه ی پروازِ دلم  محدود است

*** 

داد از عشق که امروز  به دردی  نخورد

چقدر لحظه ی اعدام  قناری زود است

 

چقدر  ناله  به امواجِ دلم خورده  گره...

 

 هرچند این غزل را تعدادی از خواندگان عزیز خوانده اند. امید به خاطر بی بضاعتی ام در این روز ها، بپذیرید. 

 با مهر

 

نوشته شده در 2009/6/22ساعت 6 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|

  با درود!

 این هم یک غزل عاشقانه:

 


امشب خیالِ دل به سفر می برد مرا
دستم گرفته سوی خطر می برد مرا

از حلقه های موی پریشانِ روزگار
چشمت به شهرِ شور و شرر می برد مرا

امشب هوای شعرِِ ترِ عاشقانه ای
تا سُکر دلنشینِ سحر می برد مرا

با گونه های گل زده از شرمِ عاشقی
یادِ لبت به کانِ گهر می برد مرا

امشب دلم به بزمِ دلت دل نمی زند
بر درگهِ تو تا لبِ در می برد مرا

دستت به گردنِ غزلم حلقه می زند
تا آسمانِ صافِ هنر می برد مرا

دل با تمام حوصله و بُرد باری اش
امشب به خلوتِ تو به سر می برد مرا
 

           ۳۱ ثور ۱۳۸۸

 

 

نوشته شده در 2009/6/3ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحـلـه یـار|


آخرين مطالب
»
» شعر بـاران تقدیم برعاشقان!
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak