حـــــریـــــم عــــشــــق


اگر سنگ دلِ تو شیشه می بود

خدا بانوی عاشق پیشه می بود

پری مرغ چمن  بی جا نمی شد

تکان زندگی از ریشه می بود

26 اپریل 2014



راحله یار


نوشته شده در ششم اردیبهشت 1393ساعت 9 قبل از ظهر توسط راحله یار|


بیت های بداهه با قطرات اشکم نثار دو کودک چهار ساله و هشت ساله  بلخی و نثار همه کودکان که پناهگاه ندارند



دیشب از تلخی دود نفسم ترسیدم
از درختی که بنا شد قفسم ، ترسیدم

از تبِ عاطفه لب روی لبم گل زده بود
از عبور نفس بی جرسم ترسیدم

ظاهرن خلق خدا دور و برم می چرخند
از ندای دل بی همنفسم ترسیدم

از تو و از خود و از نام بشر بیزارم
از خدای که نشد دادرسم ترسیدم

22 اپریل 2014

خبر تجاوز پدری به کودکانش قامت اندیشدن را در من شکست .






نوشته شده در ششم اردیبهشت 1393ساعت 7 قبل از ظهر توسط راحله یار|

دوستی بزرگوارانه در دو یاداشت پی در پی نشرغزل (به پا خیزید ای یاران ) را پیشنهاد کرده اند ، با سپاس و حرمت فراوان از محبت شان این هم شعر انتخابی شان :



گلویم سخت پر درد و صدایم سخت دلگیر است
هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است

به چشمِ خویش دیدم پیکرِ الفت به پای دار
به پا خیزید ای یاران نفیرِ بارشِ تیر است

بگو از من به جمع عشق بازان و خردمندان
زمانِ عشق بازی لحظه ی دیدار و تدبیر است

ندای عشق می آمد سحر در گوش دردآلود
علاجی زود باید زندگی با مرگ درگیر است

مرید عشق می باید که دادِ عشق بستاند
هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است


راحله یار

نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1393ساعت 2 بعد از ظهر توسط راحله یار|


بی بوسه خدای عشق عاصی شده بود

لحن خوش عاشقی حماسی شده بود

گفتم که ببوسمت ؟ نگفتی آری

دیدی چقدر رباعی باسی* شده بود ؟

13 اپریل 2014


*باسی / غذای که تازه نباشد، روز قبل و یا شب قبل آن را پخته باشند




نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 11 قبل از ظهر توسط راحله یار|

  

می از لب روزگار می نوشیدم

پیراهن انتظار می پوشیدم

امسال اگر کنار من می بودی

از کام غزل بهار می دوشیدم


راحله یار               

نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1392ساعت 11 قبل از ظهر توسط راحله یار|



اگـر عـادی نـمـی آیـد صـدایـم
بـه روی بــام دنـیـا می بـرایـ
م
شبی را تا سحر تا شام دیگر
به سودایت دوبیتی می سرایم 

راحله


نوشته شده در هشتم دی 1392ساعت 12 بعد از ظهر توسط راحله یار|

سرود ساده عصیان مرا سوخت

غـزل آرامش جـان مرا سوخت

بـه مـانـنـد گـریـبـان دل عـشـق

دل گـرمـم گـریبان مـرا سوخت


راحله یار


نوشته شده در پنجم دی 1392ساعت 7 بعد از ظهر توسط راحله یار|




این قدر دور کجا می روی ای یار بمان !
من از این فاصله هایت نگرانم نگران

نگرانم چه کسی از تو خدا می سازد ـ 
دست های که مرا از تو جدا می سازد 

ناکسانی که به سودای دلم می خندند
در حضور تو سراپای مرا می بندند 

حلقه ی همسفران تو تفنگ و سنگ اند
با من و با زن و با دختر تو در جنگ اند !!

دست های که خط فاصله را ساخته اند
عزت نفس تو را در خطر انداخته اند

شیخ تا زنده بود حیله ی نو خواهد کرد
ریشه ی عاطفه را با تو درو خواهد کرد !!

کاشکی شانه ات از حادثه بالا می بود
تا صعود نگه ات شهر تماشا می بود

کاشکی عاشقی دستان تو را پل می کرد
تا غزل های من از یادِ لبت گل می کرد 
***
آی ای عشق غریبم به نگاه همگان 
و به جان آمده جانم به هوای هیجان

27 نومبر 2013

راحله یار




نوشته شده در هفتم آذر 1392ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحله یار|



به دست خالیِ شعرِ غریبم ـ
شنیدم دست مینا می فرستی

جسارت می شود آیا بپرسم 
به دلتنگی دلاسا می فرستی؟

برای غم دل کافی ندارم
به غم های دلم جا می فرستی؟


من از بوم سکوتم در هراسم
به سار خامه غوغا می فرستی؟

نه سر دارم نه پروای سرم را
تو که باشی مسیحا می فرستی...


9 اکتوبر 2013

راحله یار




نوشته شده در بیست و سوم آبان 1392ساعت 9 بعد از ظهر توسط راحله یار|



نای ناسنجیده ام سر می زند سامانه را


شعر بی پروای من می می دهد میخانه را

گریه را با خنده ای رندانه رسوا می کنم

می زنم بر جام شعر عاشقی پیمانه را

واژه ی آزادگی خونِ دلم را می مکد

می برد با مصرع عاصی دلِ فرزانه را


با ندای عاشقی پاسخ نمی گوید کسی

می زند امشب دلم دروازه های خانه را

سخت بی تابم تحمل کن مرا تا بامداد

می برم از کوی تان فردا دل دیوانه را


۸ اسد / تیر ۹۲


راحله یار

.
نوشته شده در نهم مرداد 1392ساعت 10 بعد از ظهر توسط راحله یار|


اگر دل های ما سنگی نمی بود

کسی با عاشقی جنگی نمی بود


دوبیتی با دو بیت حامل عشق

صــدای پـای دلتنگی نمی بود


۲۷ سرطان/تیر ۹۲


راحله یار


نوشته شده در سی ام تیر 1392ساعت 5 بعد از ظهر توسط راحله یار|

چند بیت تازه به ادامه شعر( مذکر و مذهب):




اگر چه تند از این مصرع ها گذر داری!

خدا گواهست که از ماجرا خبر داری

تمام عمر که آغاز«درس» می کردی

به قلب پاک من ایجاد ترس می کردی

زبان و دست مرا در پی دعا کردی

ولی عنان خودت را عجب رها کردی!!

امامت تو اگر اینچنین ظهور کند ـ

که چشم همسفرت را کبود و کور کند

اشاره کن که مرا زنده زنده گور کند

سعادتیست مرا از تو دور دور کند.
***
ندای عشق کجایش ندای رو زردیست!
ولی سکوت تو ای مرد همتِ مردیست؟

۲۳ می ۲۰۱۳


راحله یار



نوشته شده در نوزدهم خرداد 1392ساعت 9 قبل از ظهر توسط راحله یار|

«مذکر» و مذهب



نگاه تنگ و سپید «مذکر» و مذهب

هزار حیله تراشید و راه بندم کرد

جناب شیخ به تکفیر های ضد و نقیض

قفس میان حصاری کشید و پندم کرد

مرا به خوردن خون دلم هدایت داد

فقط به کام نهنگ تو قندِ قندم کرد

تو را به وزن تنت «غیرتی و عاقل» ساخت

مرا به پای تو کوچک کشید زایل ساخت

 
حمایتی که تو را غافل از خدا کردست

و کودکان مرا را طالب و ملا کردست

هرآنچه داد خدا بود باد و باطل کرد

مرا فقط به نگاه تو خاصه ی دل کرد

من و تو بی گنه از هم جدا٬ ولی با هم


تو« تاجدار» شدی من کنیز خوبِ حرم

و عاشقم که شدی من به خویش لرزیدم

تو از نجابت من؟ تو از جسارت من٬؟
یا
تو از صداقت من؟
من ز بوسه ترسیدم
***
اگر چه تند از این مصرع ها گذر داری!

خدا گواهست که از ماجرا خبر داری!

مرا به «مذهب» مردانه ات فدا کردی

تو راه همسفری را جدا جدا کردی

و تا به جایی که اندیشه انحصاری شد

و هم قد تو یکی دیگر انتحاری شد
***
دو نامراد که از هم جدا پلاسیدند
دو سار عشق که از عشق می هراسیدند

۳۱ ثور ۹۲

 راحله یار
نوشته شده در یکم خرداد 1392ساعت 10 قبل از ظهر توسط راحله یار|



    شاعر شدنم اگرچه نامیمون است

    با دست محبتی که بی مضمون است

    با آن که غریبه ام میان همه خلق

    پای غزلم ز بوریا بیرون است

۳۱ حمل ۹۲


راحله یار 



نوشته شده در سی و یکم فروردین 1392ساعت 11 بعد از ظهر توسط راحله یار|



فرزند حوا ی ما کجا مجنون است؟

آدم شده قیس پیش چشمش خون است


از پیش نظر جنازه ام را ببرید

لیلی چقدر غریب و بی مضمون است


۳۱ حمل  ۹۲


راحله یار 


نوشته شده در سی و یکم فروردین 1392ساعت 3 بعد از ظهر توسط راحله یار|


آخرين مطالب
» یک دوبیتی تازه
» این بداهه قبلن در صفحه فیس بوک من نشر شده
» به پا خیزید ای یاران !
» رباعی تازه
» یک رباعی تازه
» دوبیتی
»
» نگران
» دلم تنگ است
» غزلی تازه
Design By : Pichak